تبلیغات
نبرد دیگر... - نقطه سر خط
 
نبرد دیگر...
یا لثارات الحسین
چهارشنبه 6 مهر 1390 :: نویسنده : سرباز نرم
سلام دو سه باری میشه که یه وبلاگی باز میکنیم بعدشم نصف و نیمه ولش میکنیم اما این بار دیگه تصمیمم جدی جدیه تا آخرش هستیم با یاری خدا و دعای شما عزیزان در مورد خودمم باید بگم هیچی عبد گناهکار خدا میخوام اولین مطلبی که میذارم راجع به یه شهید باشه که از دوستای نزدیکمون بود دوستی که خیلی عاشق شهادت بود رفت و مارو با این دنیای متلون تنها گذاشت متن زیر یه زندگینامست که مطمئنا نقایص زیادی هم داره ولی خوب یه چیزی نوشتیم تا مختصری از زندگی پربار این دوست عزیزمونو نشون بدیم یا حق. . .



چهره ای محجوب صورتی افتاب سوخته با چشمانی نافذ که نگاهش تا عمق جانت نفوذ میکند انگار که دنیا دنیا حرف پشت این چشمهاست چشمهایی که بی خوابی کشید شب بیداریها کشید و سرانجام در یکم مرداد سال 1390 در زمزیران سردشت برای همیشه به خواب رفت چشمهای همیشه گریان عابد نیمه های شب هادی متولی


عكس شهید هادی متولی

 سال 1362 دنیا امده بود از همان اوان کودکی با سختیهای زیادی دست و پنجه نرم کرده بود کنار پدربزرگش زندگی میکرد بعد از فوت ایشان، عمه ی مهربانش سرپرستی او را بعهده گرفت.

 سال 1375بود که به عضویت بسیج در آمد هادی بسیجیه مخلصی بود که همیشه در کارهای خیر پیشقدم بود.هادی یک بسیجیه عاشق بود عاشق ولایت عاشق حسین(ع) عاشق شهادت  چه مجالس روضه ای که هادی با جان و دل در انها شرکت میکرد و ندای «یا لیتنا کنا معک » سر میداد شهادت تنها ارزویی بود که هادی همیشه از مولایش حسین خواسته بود مگر میشود با جان ودل حسین را بخوانی و استجابتت نکند.

 خیلی کم میشد که نمازهایش را به جماعت نخواند و هر روز با دوچرخه ای که داشت ازین طرف شهر میرفت به انطرف شهر تا حتی نماز صبحش را هم به جماعت بخواند.

صبح جمعه که میشد شتابان به مسجد میرفت و برای ندبه خوانان صبحانه اماده میکرد

 هادی با تمام سختی هایی که میکشید هیچوقت خم به ابرو نمیاورد وخیلی شوخ طبع بود و همیشه لبخند به لب داشت.

سال 81 از رشته مهندسی کامپیوتر قبول شد اما انگار قسمت هادی این نبود بخاطر این که علاقه ای به این رشته نداشت انصراف داد او دنبال حقیقتی بود که انرا در جایی دیگر جستجو میکرد.

سرانجام در سال 88 استخدام نیروی انتظامی شد و در قسمت اگاهی شهرستان سردشت مشغول خدمت شد.

به مشهدالرضا رفته بود انگار میدانست آخرین سفرش به مشهد است و از غریب الغربا جز شهادت نخواسته بود.

تازه از زیارت برگشته بود حس و حال عجیبی داشت با بچه ها روبوسی میکرد و خیلی بشاش بود  دو سه روز دیگر مرخصی اش تمام میشد  از آنها میخواست دعا کنند این بار که میرود دیگر بر نگردد.

برای مقابله با گروهک تروریستی پژاک و جلوگیری از ورود این عناصر نا پاک به سردشت بطور داوطلب به ایست و بازرسی زمزیران سردشت میرود.

وقتی تعدادی از اعضای این گروهک تروریستی قصد عبور از آنجا را داشتند درگیری بین آنها رخ میدهد و تیری از ناحیه سر او را زخمی میکند تیری کوچک که حامل پیامی بس بزرگ بود.

شهادت انجا میان دشت زمزیران خیره خیره  چشم به او دوخته بود و نباید بیش از این منتظرش میگذاشت.

 هادی ندای هل من ناصر مولایش حسین(ع) را پاسخ گفت وبه آرزوی همیشگی اش رسید...         




نوع مطلب :
برچسب ها : شهید هادی متولی، زندگینامه، نقطه سر خط، زمزیران،




درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سرباز نرم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :